من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


آدرس جدید

سال هاست که اینجا ننوشتم . امروز از سر بیکاری به یاد اینجا افتادم. و کلی از دیدن نظرات خوشحال شدم.

خواستم بگم من و دوس جون خدا رو شکر هنوز در کنار هم هستیم.


shideh joon

حلالم کنيد.

سلاااااااااااااااااااام خوبین؟ خدا رو شکر ما هم خوبیم.

ما هم دیگه رفتنی شدیم. فردا صبح پروازمونه. توروخدا حلالم کنید. من هم برای همتون دونه دونه دعا می کنم قول میدم.ایشالا که سفره حج قسمته همتون بشه. دلم حسابی تنگ می شه برای شما و برای اینجا. امیدوارم بتونم بعده این سفر بنده ی خوبی برای خدا باشم.و رابطه م با دوست جون در اولین فرصت رسمی بشه. نمی دونم چی باید بگم.

امتحانا هم تموم شد. بد و خوب گذشت.بماند که چه حرصی خوردیم و چه زجری کشیدیم سره ژوژمان ها. خودم دعا می کنم ولی شما هم دعا کنین درسی رو نیوفتم. من هم به جونه خودم برای همتون دعا می کنم. البته اگه منو قابل بدونین.

خلاصه اگر بار گران بودیمو رفتیم............. .


shideh joon

شيده کم پيدا می شود!

سلام خوبین؟

ما هم خوبیم.

اومدم بگم سرم به شدت شلوغه.امتحان ها نزدیکه و وقتی دو تا تحدید به صفر هم داشته باشی واقعا به کارهای دیگه نمی رسی. بعد هم یه مسافرت زیارتی در پیش دارم که به محضه تموم شدنه امتحانامه یعنی ۱۵ تیر اگه خدا بخواد قراره با مامانی بریم مکه. احتمالا تا یکی دو ماه دیگه خیلی خیلی کم پیدا هستم.  شما به بزرگیه خودتون ببخشید. به جونه خودم به همه سر می زنم و آپ ها رو می خونم اما اگه نکامنتیدم ناراحت نشین. احتمالا هم تا اون موقع آپ نکنم. شاید حدیث بیاد و بعضی وقتا یه دستی به سر و گوشه اینجا بکشه.تا منو یادتون نره.

پس من برمی گردم.

قول بدین فراموشم نکنین.

با دسته پر میام و مثل قبل خواهم بود.

همتونو دوست دارم دوستای وبلاگیه خیلی خیلی عزیزم. برام دعا کنین. به امید اون روز.


shideh joon

پسته اضطراری!

سلام خوبین؟
قرار نبود الان آپ کنم اما یه چیزی شد که باید میومدم و می گفتم. قضیه هم اینه که دوست جونه من یعنی شاهین دلش می خواست که من آدرسه اینجا رو بهش بدم و بیاد ببینه اینجا چه خبره من هم دیروز آدرس اینجا رو دادم بهش.
بعد که اینجا رو خونده بود خیلی از دستم ناراحت شده بود . می گفت تمامه چزایی که اینجا نوشتی یه مدلیه که بقیه فکر کنن هیچ کس تو زندگیه تو نیست.چرا ؟ دلیلش چیه؟
یعنی یه جوری بود که می گفت فکر می کنم من مجبورت کردم که دوسم داشته باشی و واقعا دوستم نداری. از این که مثلا من به شوخی گفتم که خانومه داداشم به برادر داره ناراحت شده بود و یه عالمه موارده دیگه که دوست جونمو ناراحت کرده بود. من هم گفتم که اینا همش یه حالته شوخی داره.
حالا هم اومدم اینا رو بگم که سوءتفاهمی که براش درست کردم برطرف شه و بدونه که برای من مهم تر از دوستای وبلاگیمه.
ببخشید اگه یه کم خصوصی شد.تا بعد



shideh joon

در هم!

سلاااااااااااام خوبین؟

چه خبرا؟ خوش می گذره؟ ما هم هستیم.حسابی هم تحویلم گرفتید.الان ذوق مرگم

نمی دونم چرا مثله اون موقع ها نیستم که تا صفحه ی یادداشته جدید رو باز می کردم چرت و پرتم میومد.خب بیخیال یه ذره از اخبار بگم.

اول از همه که مامانی با خانومه دوست دختره داداشی صحبت کرد و جمعه ی دیگه این موقع ما تشریف می بریم خونشونحالا از همه اینا مهم تر عروسه خانواده ی ما یه داداشه کوچیک تر از خودش داره. خلاصه که دیگه الان من خوشحال و شاد و خندونم.خیلی هم به خاطره خوش شانسیه خودم به خودم افتخار می کنم ولی همچنان تو کارهای دانشگاه موندیم. خدایی اصلا ما رو چه به درس خوندن؟

آهان راستی از اونطرف دوباره ماشین رو هم زدمالبته این دفعه خیلی خفیف تر بود . و فعلا هم به خاطر ماست مالیه انجام شده٬ قضیه تابلو نشده.

جمعه پیش با سحر حوصله مون سر رفته بود اساسی.به بابا گفتم ماشین بده بریم یه دور بزنیم. که گفت باشه. بعد مامانی خیلی جدی می گفت ببین از همینجا مستقیم برو پایین بعد از بلوار دور بزن بیا بالا.۲۰ دقیقه دیگه هم خونه ای بعد هم شروع کرده به شمردنه تمامه چراغ ها و چهارراه های خطرناکی که تو این یه تیکه راه هست. من هم گفتم:چشمممممممممممممممممممممم

سر از پارک در اومدن که با هزار زور و زحمت بود گوشه ی آیینه گرفت به ستونه پارکینگ و کنده شد باز هم تاکید می کنم که جایی که ماشینو پارک می کنن جاپارک نیست و خیلی تنگ و ترشه به خدا راست می گم. اصلا از سحر بپرسین

هیچی دیگه راه افتادیم یه کم کردستانو دور زدیم. هر چی فکر کردیم دیدیم اصلا حسش نیست که امشبو تو کلانتری بخوابیم پس بیخیاله ایران زمین و اونورا شدیم

یک و ساعت و نیم از اومدنمون گذشت که مامانی زنگ زد گفت بدو بیا خونه ببینم. رفتیم با سحر تو پارکینگ اون تیکه آیینه رو پیدا کردم و با چسبه رازی! چسبوندیمش

فعلا هم که قضیه تابلو نشده. یه خبر دیگه هم بگم میرم٬وای ۴شنبه سحر رو با خودم برده بودم دانشگاه برگشتنه از مترو هفته تیر اومدیم که دیدیم جلوی در مترو یه خانومه فاطی کماندو با دو تا برادره پلیس وایستادن. من هم که پررو ٬راست راست نگاهشون کردم زنه گفت شما بیا اینجا ببینم . سحر نامرد واینستاد رفت. من رفتم جلو گفت موهاتو بکن تو بعد سر تا پام رو نگاه کرد خدایی هیچی نتونست پیدا کنه. نه یه چس آرایش داشتم. نه مانتو تنگ و کوتاه پوشیده بودم.حتی با جوراب و مقنعه بودمبعد همینطوری نگاه می کرد من هم سرمو انداختم پایین اومدم. اون هم هیچی نگفت ولی هیچ اتوبوسی هم نبود اونجا که بخواد ببره. این هم از این وای چه پسته طولانی و بی ربطی شد تا بعد


shideh joon

شيده هميشه هست!

سلام من (شیده) هستم.حالا حالا ها هم نمی خوام برم.

یه شعر با منبعه:چلچله هم تقدیم به همه دوستای گلم

دو در شده باشم
بالفرض هم از من
متنفر باشی
حالم را نداشته باشی
از من
بزرگتر شده باشی
دلیل نمی شود من
به یادت نباشم.


shideh joon

من حديثم

سلام من حدیثم دوست جون مهربون اجازه داده بیام اینجا بنویسم دوست جون شیده ممنون من الان تو سایت دانشگاهم یه عالمه کار داریم مثل خرم موندیم تو گل سه تفنگدار نشستن یه دونه تو سر خودشون میزنن یه دونه تو سر کامپیوتر دانشگاه الهام داره کار انجام میده چون بلده ولی منو شیده همین جوری نشستیم بلکه فرجی بشه الهامم خیلی از دست من عصبانیه کم مونده از سایت پرتم کنه بیرون ولی خب بلد نیستم چی کار کنم برامون دعا کنید استادمونم انقدر مونگوله یه عالمه چیز بلده ولی بلد نیست یاد بده
shideh joon

بگير بگيره

سلااام چطورین؟چه خبرا؟ ما که همچون خر در گل هستیم از دسته این استادا. بابا اینا دیگه کین؟! همشون فوقه تخصص دارن تو کوفت سازیه بخور بخوابه عید . دیگه ببین چقدر قضیه جدیه که منه تنبل هم خیره سرم به کار کردن افتادم.

حالا اونا رو ولش اینا چرا باز قاطی کردن و از اردیبهشت قراره مراسمه بگیر بگیر رو در شدیدترین نوعش اجرا کنن.

 ای خداااااااا همه چیشون درسته فقط قضیه بدحجابی مونده دیگه. که اون رو هم تا آخر اردیبهشت درستش می کنن . تازه شم قرار شده به مردا هم گیر بدن.دقیقا مواردشو نمی دونم ولی آستین کوتاهو این حرفاس.خوبه تو این یه مورد عادلانه رفتار می کنن آهان راستی حواستون باشه اجازه به پلیس های راهنمایی رانندگی هم داده شده که در صورت بد حجابیه سرنشینان گیر بدنو جریمه کنن .

خبر بعدی هم اینه که از وقتی یه وبه دیگه درست کردم که دفتر خاطراتمه٬ زیاد به اینجا نمی رسم. قراره چند وقت یه بار حدیث هم بیاد یه دستی به سرو گوشه اینجا بکشه دستش درد نکنه. خودم هم میام ها بیخودی به دلتون صابون نزنید که از دستم راحت می شید که اصلا از این خبرا نیست. آخه دلتون میاد من برم؟ من که گناه دارم! خب بسه زیادی لوس کردم خودمو.

 یه چیز دیگه هم بگم و برم:کسی که میای کامنت فحش می ذاری:دستت درد نکنه واقعا ممنون. چون داری نشون می دی که اینجا چقدر مهم شده که تو وقتتو بذاری بیای و فحش بدی. مرسی باز هم ازت ممنونم که امیدوارم می کنی.


shideh joon

از دسته حديث!

سلااام خوبین؟چه خبرا ؟خوش می گذره.ما که دوباره دانشگاهها باز شده.مثله خر موندیم تو گل.تو عید که فقط مراسم بخور بخواب بود(به جز عیدی گرفتن هااااا).همه کارها مونده.دیروز طبقه معمول می خواستیم نریم سره کلاسه .که خدا رفت تو جلدمونو  رفتیم سره کلاس یه کم از کارها رو شروع کردیم.استاده هم هیچی نگفت بهمون.بیچاره نمی دونه که نمی شه تو روی ما خندید .دیروز رفتیم دفتره مدیر گروه کارش داشتیم دیدیم یه مرده تو دفترشه .یه کم فکر کردیم دیدیم خوده مدیر گروهمونه .آخه قبلا تریپ هنری بود موها بلند.ریشها بلند.یک سبیلهای خوشگلی داشت که تابش میداد خیلی سبیلهاشو دوست داشتم.نگو آقا همه چی رو بر باد داده .موهاشو کرده بود یک سانت.اصلا نمی شد تو روش نگاه کنیم٬ازبس خنده دار شده بود.حدیث بی آبرو هم رفت در مدته ۱۰ دقیقه اخبارو تو کله بچه های دانشگاه پر کرد..هر کی می رسید به ما می گفت شنیدی مدیر گروهتون... .آخر هم به گوشه زنش که اون هم از استادامونه رسید که حدیث دهن لقی کرده.این هم از اولین آتیش سوزوندنه حدیث تو امسال.این هم تقدیم به شما:

نگاهت ساده

دلم آرام

دستت سرد

پايم استوار

نويد رفتن است

رخصت

نگاهم نکن که...

لرزشی دوباره را ممکن است

 ...

           


shideh joon

تصادف هم کردم.

سلام خوبین؟

قربونه شما ما هم بد نیستیممشکلات کمی تا قسمتی درست شدن.یعنی مشکله بابایی حل شد ولی از شمال رفتن خبری نیست.عید هم تموم شد و فقط دلهره و اضطراب اینکه کارهای دانشگاهمو انجام ندادم مونده.(البته عیدی ها هم مونده هنوز)

اولین تصادفم رو هم به سلامتی انجام دادم.البته تقصیره من نبود که.۱۳ به در برنامه ریخته بودیم اکیپی با بچه ها بریم بچرخیم که تو خونه با مخالفت شدیده همه مواجه شد. من هم که پررو گفتم پس میریم خونه دوستم.(تو دلم گفتم بعدش میریم بیرون هااا) بابایی گفت پس من می برمت.من هم گفتم باشه بابایی.شما ما رو ببر.موقعه رفتن که شد بابایی در اوج تنبلی و خواب آلودی گفت سوئیچ و کارتو بردار و خودت تشریفتو ببر ولی جایی نمی ری ها.می ری خونه دوستت.من هم گفتم چشممممممممممم.

رفتیم اونجا ماشینو گذاشتیم و رهسپار یللری تللری شدیم که جاتون خالی بد نبود.یه هویی مامانی زنگ زد که کجایی من هم گفتم اومدیم بیرون.حالا بارون هم زیاد شده بود خفن.جیغ زد که بروووووووووو خونه ماشینو بردار و بیا.

ما هم رفتیم خونه دوستم که مامانی دوباره زنگید که بارون زیاده تو هم که دست فرمونت تعطیله وایسا بارون کم بشه بعد راه بیفت.ما هم هر چی صبر کردیم دیدیم کم نمیشه.راه افتادیم.شیشه ها به شدت بخار گرفته بود و من به جز جلوم هیچ جا رو نمی دیدم.یه جا سر یه کوچه یه وانت پارک بود یه کم کشیدیم بهش. ولی انقدر سرعتم کم بود و به نظرم اومد که چیزی نشده حتی پیاده نشدیم ببینیم چی شده.

رسیدیم خونه سحر پیاده شد دید به به!چی شده ماشین تمامه سمته راست که خط افتاده بود از در تا قبل از چراغه جلو هم غر شده بود.

در کمال پررویی زنگ زدم بابایی که بیا ببین ماشین چی شده.اونجا پارک بوده بهش زدنبابایی هم چیزی نگفت.

رفتم بالا اومد گفت شیده جون بابایی خر خودتی اگه زده بودن آیینه باید می رفت.پس تو زدی. بگو به کی زدی بریم خسارتشو بدیم و از این حرفا

من هم تا این لحظه زیر بار نرفتم و در کماله پررویی می گم من نزدم.این هم از این تا آپ بعدی بابای.


shideh joon