حلالم کنيد.
سلاااااااااااااااااااام خوبین؟ خدا رو شکر ما هم خوبیم.
ما هم دیگه رفتنی شدیم. فردا صبح پروازمونه. توروخدا حلالم کنید. من هم برای همتون دونه دونه دعا می کنم قول میدم.ایشالا که سفره حج قسمته همتون بشه. دلم حسابی تنگ می شه برای شما و برای اینجا
. امیدوارم بتونم بعده این سفر بنده ی خوبی برای خدا باشم.و رابطه م با دوست جون در اولین فرصت رسمی بشه. نمی دونم چی باید بگم.
امتحانا هم تموم شد. بد و خوب گذشت.بماند که چه حرصی خوردیم و چه زجری کشیدیم سره ژوژمان ها. خودم دعا می کنم ولی شما هم دعا کنین درسی رو نیوفتم. من هم به جونه خودم برای همتون دعا می کنم. البته اگه منو قابل بدونین.
خلاصه اگر بار گران بودیمو رفتیم............. .
¤ من نوشتم ها ساعته ۱۱:٢٩ ق.ظ من یعنی shideh joon
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
شيده کم پيدا می شود!
سلام خوبین؟
ما هم خوبیم.
اومدم بگم سرم به شدت شلوغه.امتحان ها نزدیکه و وقتی دو تا تحدید به صفر هم داشته باشی واقعا به کارهای دیگه نمی رسی. بعد هم یه مسافرت زیارتی در پیش دارم که به محضه تموم شدنه امتحانامه یعنی ۱۵ تیر اگه خدا بخواد قراره با مامانی بریم مکه. احتمالا تا یکی دو ماه دیگه خیلی خیلی کم پیدا هستم. شما به بزرگیه خودتون ببخشید. به جونه خودم به همه سر می زنم و آپ ها رو می خونم اما اگه نکامنتیدم ناراحت نشین. احتمالا هم تا اون موقع آپ نکنم. شاید حدیث بیاد و بعضی وقتا یه دستی به سر و گوشه اینجا بکشه.تا منو یادتون نره.
پس من برمی گردم.
قول بدین فراموشم نکنین.
با دسته پر میام و مثل قبل خواهم بود.
همتونو دوست دارم دوستای وبلاگیه خیلی خیلی عزیزم. برام دعا کنین. به امید اون روز.
¤ من نوشتم ها ساعته ۸:۱٠ ب.ظ من یعنی shideh joon
چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
پسته اضطراری!
سلام خوبین؟
قرار نبود الان آپ کنم اما یه چیزی شد که باید میومدم و می گفتم. قضیه هم اینه که دوست جونه من یعنی شاهین دلش می خواست که من آدرسه اینجا رو بهش بدم و بیاد ببینه اینجا چه خبره من هم دیروز آدرس اینجا رو دادم بهش.
بعد که اینجا رو خونده بود خیلی از دستم ناراحت شده بود . می گفت تمامه چزایی که اینجا نوشتی یه مدلیه که بقیه فکر کنن هیچ کس تو زندگیه تو نیست.چرا ؟ دلیلش چیه؟
یعنی یه جوری بود که می گفت فکر می کنم من مجبورت کردم که دوسم داشته باشی و واقعا دوستم نداری. از این که مثلا من به شوخی گفتم که خانومه داداشم به برادر داره ناراحت شده بود و یه عالمه موارده دیگه که دوست جونمو ناراحت کرده بود. من هم گفتم که اینا همش یه حالته شوخی داره.
حالا هم اومدم اینا رو بگم که سوءتفاهمی که براش درست کردم برطرف شه و بدونه که برای من مهم تر از دوستای وبلاگیمه.
ببخشید اگه یه کم خصوصی شد.تا بعد
¤ من نوشتم ها ساعته ۱٠:٥٦ ب.ظ من یعنی shideh joon
جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
در هم!
سلاااااااااااام خوبین؟
چه خبرا؟ خوش می گذره؟ ما هم هستیم.حسابی هم تحویلم گرفتید.الان ذوق مرگم
نمی دونم چرا مثله اون موقع ها نیستم که تا صفحه ی یادداشته جدید رو باز می کردم چرت و پرتم میومد.خب بیخیال یه ذره از اخبار بگم.
اول از همه که مامانی با خانومه دوست دختره داداشی صحبت کرد و جمعه ی دیگه این موقع ما تشریف می بریم خونشون
حالا از همه اینا مهم تر عروسه خانواده ی ما یه داداشه کوچیک تر از خودش داره.
خلاصه که دیگه الان من خوشحال و شاد و خندونم.خیلی هم به خاطره خوش شانسیه خودم به خودم افتخار می کنم
ولی همچنان تو کارهای دانشگاه موندیم. خدایی اصلا ما رو چه به درس خوندن؟
آهان راستی از اونطرف دوباره ماشین رو هم زدم
البته این دفعه خیلی خفیف تر بود . و فعلا هم به خاطر ماست مالیه انجام شده٬ قضیه تابلو نشده.
جمعه پیش با سحر حوصله مون سر رفته بود اساسی.به بابا گفتم ماشین بده بریم یه دور بزنیم. که گفت باشه. بعد مامانی خیلی جدی می گفت ببین از همینجا مستقیم برو پایین بعد از بلوار دور بزن بیا بالا.۲۰ دقیقه دیگه هم خونه ای
بعد هم شروع کرده به شمردنه تمامه چراغ ها و چهارراه های خطرناکی که تو این یه تیکه راه هست. من هم گفتم:چشمممممممممممممممممممممم
سر از پارک در اومدن که با هزار زور و زحمت بود گوشه ی آیینه گرفت به ستونه پارکینگ و کنده شد
باز هم تاکید می کنم که جایی که ماشینو پارک می کنن جاپارک نیست و خیلی تنگ و ترشه به خدا راست می گم. اصلا از سحر بپرسین
هیچی دیگه راه افتادیم یه کم کردستانو دور زدیم. هر چی فکر کردیم دیدیم اصلا حسش نیست که امشبو تو کلانتری بخوابیم
پس بیخیاله ایران زمین و اونورا شدیم
یک و ساعت و نیم از اومدنمون گذشت که مامانی زنگ زد گفت بدو بیا خونه ببینم. رفتیم با سحر تو پارکینگ اون تیکه آیینه رو پیدا کردم و با چسبه رازی! چسبوندیمش
فعلا هم که قضیه تابلو نشده. یه خبر دیگه هم بگم میرم٬وای ۴شنبه سحر رو با خودم برده بودم دانشگاه برگشتنه از مترو هفته تیر اومدیم که دیدیم جلوی در مترو یه خانومه فاطی کماندو با دو تا برادره پلیس وایستادن. من هم که پررو ٬راست راست نگاهشون کردم
زنه گفت شما بیا اینجا ببینم . سحر نامرد واینستاد رفت. من رفتم جلو گفت موهاتو بکن تو
بعد سر تا پام رو نگاه کرد خدایی هیچی نتونست پیدا کنه. نه یه چس آرایش داشتم. نه مانتو تنگ و کوتاه پوشیده بودم.حتی با جوراب و مقنعه بودم
بعد همینطوری نگاه می کرد من هم سرمو انداختم پایین اومدم. اون هم هیچی نگفت ولی هیچ اتوبوسی هم نبود اونجا که بخواد ببره.
این هم از این وای چه پسته طولانی و بی ربطی شد
تا بعد 
¤ من نوشتم ها ساعته ٦:۳٦ ب.ظ من یعنی shideh joon
دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
شيده هميشه هست!
سلام من (شیده) هستم.حالا حالا ها هم نمی خوام برم
.
یه شعر با منبعه:چلچله هم تقدیم به همه دوستای گلم
دو در شده باشم
بالفرض هم از من
متنفر باشی
حالم را نداشته باشی
از من
بزرگتر شده باشی
دلیل نمی شود من
به یادت نباشم.
¤ من نوشتم ها ساعته ۸:٤٩ ب.ظ من یعنی shideh joon
سهشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
من حديثم
سلام من حدیثم
دوست جون مهربون اجازه داده بیام اینجا بنویسم دوست جون شیده ممنون
من الان تو سایت دانشگاهم یه عالمه کار داریم مثل خرم موندیم تو گل
سه تفنگدار نشستن یه دونه تو سر خودشون میزنن یه دونه تو سر کامپیوتر دانشگاه
الهام داره کار انجام میده چون بلده ولی منو شیده همین جوری نشستیم بلکه فرجی بشه الهامم خیلی از دست من عصبانیه
کم مونده از سایت پرتم کنه بیرون ولی خب بلد نیستم چی کار کنم برامون دعا کنید استادمونم انقدر مونگوله یه عالمه چیز بلده ولی بلد نیست یاد بده 
¤ من نوشتم ها ساعته ۱۱:٥٠ ق.ظ من یعنی shideh joon
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
بگير بگيره
سلااام چطورین؟چه خبرا؟
ما که همچون خر در گل هستیم از دسته این استادا. بابا اینا دیگه کین؟!
همشون فوقه تخصص دارن تو کوفت سازیه بخور بخوابه عید . دیگه ببین چقدر قضیه جدیه که منه تنبل هم خیره سرم به کار کردن افتادم.
حالا اونا رو ولش اینا چرا باز قاطی کردن و از اردیبهشت قراره مراسمه بگیر بگیر رو در شدیدترین نوعش اجرا کنن.
ای خداااااااا همه چیشون درسته فقط قضیه بدحجابی مونده دیگه. که اون رو هم تا آخر اردیبهشت درستش می کنن . تازه شم قرار شده به مردا هم گیر بدن.دقیقا مواردشو نمی دونم ولی آستین کوتاهو این حرفاس
.خوبه تو این یه مورد عادلانه رفتار می کنن آهان راستی حواستون باشه اجازه به پلیس های راهنمایی رانندگی هم داده شده که در صورت بد حجابیه سرنشینان گیر بدنو جریمه کنن .
خبر بعدی هم اینه که از وقتی یه وبه دیگه درست کردم که دفتر خاطراتمه٬ زیاد به اینجا نمی رسم. قراره چند وقت یه بار حدیث هم بیاد یه دستی به سرو گوشه اینجا بکشه دستش درد نکنه
. خودم هم میام ها بیخودی به دلتون صابون نزنید که از دستم راحت می شید که اصلا از این خبرا نیست. آخه دلتون میاد من برم؟
من که گناه دارم! خب بسه زیادی لوس کردم خودمو.
یه چیز دیگه هم بگم و برم:کسی که میای کامنت فحش می ذاری:دستت درد نکنه واقعا ممنون. چون داری نشون می دی که اینجا چقدر مهم شده که تو وقتتو بذاری بیای و فحش بدی. مرسی باز هم ازت ممنونم که امیدوارم می کنی.
¤ من نوشتم ها ساعته ٩:٠۳ ب.ظ من یعنی shideh joon
سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
از دسته حديث!
سلااام خوبین؟چه خبرا ؟خوش می گذره
.ما که دوباره دانشگاهها باز شده.مثله خر موندیم تو گل
.تو عید که فقط مراسم بخور بخواب بود(به جز عیدی گرفتن هااااا
).همه کارها مونده.دیروز طبقه معمول می خواستیم نریم سره کلاسه .که خدا رفت تو جلدمونو
رفتیم سره کلاس
یه کم از کارها رو شروع کردیم.استاده هم هیچی نگفت بهمون.بیچاره نمی دونه که نمی شه تو روی ما خندید
.دیروز رفتیم دفتره مدیر گروه کارش داشتیم دیدیم یه مرده تو دفترشه .یه کم فکر کردیم دیدیم خوده مدیر گروهمونه
.آخه قبلا تریپ هنری بود موها بلند.ریشها بلند.یک سبیلهای خوشگلی داشت که تابش میداد خیلی سبیلهاشو دوست داشتم
.نگو آقا همه چی رو بر باد داده .موهاشو کرده بود یک سانت
.اصلا نمی شد تو روش نگاه کنیم٬ازبس خنده دار شده بود
.حدیث بی آبرو هم رفت در مدته ۱۰ دقیقه اخبارو تو کله بچه های دانشگاه پر کرد.
.هر کی می رسید به ما می گفت شنیدی مدیر گروهتون... .آخر هم به گوشه زنش که اون هم از استادامونه رسید که حدیث دهن لقی کرده.
این هم از اولین آتیش سوزوندنه حدیث تو امسال.این هم تقدیم به شما:
نگاهت ساده
دلم آرام
دستت سرد
پايم استوار
نويد رفتن است
رخصت
نگاهم نکن که...
لرزشی دوباره را ممکن است
...

¤ من نوشتم ها ساعته ۱۱:۳۸ ق.ظ من یعنی shideh joon
پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦
تصادف هم کردم.
سلام خوبین؟
قربونه شما ما هم بد نیستیم
مشکلات کمی تا قسمتی درست شدن.یعنی مشکله بابایی حل شد ولی از شمال رفتن خبری نیست.عید هم تموم شد و فقط دلهره و اضطراب اینکه کارهای دانشگاهمو انجام ندادم مونده.(البته عیدی ها هم مونده هنوز
)
اولین تصادفم رو هم به سلامتی انجام دادم.
البته تقصیره من نبود که.
۱۳ به در برنامه ریخته بودیم اکیپی با بچه ها بریم بچرخیم که تو خونه با مخالفت شدیده همه مواجه شد. من هم که پررو گفتم پس میریم خونه دوستم.(تو دلم گفتم بعدش میریم بیرون هااا
) بابایی گفت پس من می برمت.من هم گفتم باشه بابایی.شما ما رو ببر.موقعه رفتن که شد بابایی در اوج تنبلی و خواب آلودی گفت سوئیچ و کارتو بردار و خودت تشریفتو ببر ولی جایی نمی ری ها.می ری خونه دوستت
.من هم گفتم چشممممممممممم.
رفتیم اونجا ماشینو گذاشتیم و رهسپار یللری تللری شدیم که جاتون خالی بد نبود.یه هویی مامانی زنگ زد که کجایی من هم گفتم اومدیم بیرون.حالا بارون هم زیاد شده بود خفن.جیغ زد که بروووووووووو خونه ماشینو بردار و بیا.
ما هم رفتیم خونه دوستم که مامانی دوباره زنگید که بارون زیاده تو هم که دست فرمونت تعطیله
وایسا بارون کم بشه بعد راه بیفت.ما هم هر چی صبر کردیم دیدیم کم نمیشه.راه افتادیم.شیشه ها به شدت بخار گرفته بود و من به جز جلوم هیچ جا رو نمی دیدم.یه جا سر یه کوچه یه وانت پارک بود یه کم کشیدیم بهش. ولی انقدر سرعتم کم بود و به نظرم اومد که چیزی نشده حتی پیاده نشدیم ببینیم چی شده.
رسیدیم خونه سحر پیاده شد دید به به!چی شده ماشین تمامه سمته راست که خط افتاده بود از در تا قبل از چراغه جلو هم غر شده بود.

در کمال پررویی زنگ زدم بابایی که بیا ببین ماشین چی شده.اونجا پارک بوده بهش زدن
بابایی هم چیزی نگفت.
رفتم بالا اومد گفت شیده جون بابایی خر خودتی اگه زده بودن آیینه باید می رفت.پس تو زدی. بگو به کی زدی بریم خسارتشو بدیم و از این حرفا
من هم تا این لحظه زیر بار نرفتم و در کماله پررویی می گم من نزدم.
این هم از این تا آپ بعدی بابای.
¤ من نوشتم ها ساعته ٩:۳۳ ق.ظ من یعنی shideh joon
شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦
چشم های خيس
سلام خوبین؟من که زیاد خوب نیستم. واسه بابایی یه مشکلی پیش اومده که فعلا تهرانیم و از شمال رفتن خبری نیست
هیچ کدوم از کارهای دانشگاه رو هم انجا ندادم.
از اون طر ف هم دو تا از بچه های وبلاگی دارن رو اعصابم اسکی می رن. نمی دونم چه نسبتی با هم دارن .میان به اسمه هم فحش و مزخرف می ذارن. همینجا از جفتشون می خوام که دیگه نیان اینجا.هومن و ادیب تو رو خدا دست از سر کچل من بردارین.به خدا من اعصابه این کارهای بچه گانه رو ندارم.مرسی که دیگه اینجا نظر نمی دید.
یه شعر هم می ذارم تا آپ بعدی.
............
چشمهايم مدتهاست كه خيس مانده است
گريههای ديشب من
بغض امروزم
همه تقصير توست
با يك دروغ
بنيان مرا از هم پاشيدی
چه بیرحمانه مرا شكستی
گناهت بخشيدنی است
ولی دروغت هرگز
روزی خداوند بين ما قضاوت خواهد كرد
شايد در آن هنگام چشمهايت ببينند
كه ماهیهای عاشق هيچگاه دروغ نمیگويند
و بفهمی كه من دوستت میداشتم
چيزی كه هيچگاه باور نكردی
و برای تو دوست داشتن چيزی جز تظاهر نبود
میگريم برای خودم
برای سادگی و حماقتم
كاش در خوابی آرام
روح شكستهام از اين جسم رها میشد.

¤ من نوشتم ها ساعته ۱۱:٢٦ ق.ظ من یعنی shideh joon
دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦
ايران زمين گردی
سلاااااااام خوبین؟عیدتون مبارک
خوب به شکم میرسید یا نه؟اوضاع عیدی گرفتن چطوره؟دله همه بسوزه که امسال دیگه همه اهالی خانواده ترکوندن از بس توپ عیدی دادن
و من الان تیتاپ دیده هستم.
ولی از اونجایی که فامیلمون خیلی جمع و جوره دو سه روز اول به عیددیدنی گذشت ودر حال حاظر به علافی و در آوردن ته آجیل و شیرینی های خودمون می گذره.
اگر هم برنامه به هم نخوره جمعه عازم شمالیم تا سیزده به در.
جای همه خالی باز شنبه با سحر رفتیم به یلری تلری.اول که می خواستیم بریم سینما فیلم اخراجی ها با دوست جونه من. که مامانه سحر گفت من هم میام
قرار شد اول منو سحر بریم بلیط بگیریم. بریم پیشه دوست جونم بعد مامانی سحر بهمون بپیونده.رفتیم دیدیم به به چه صفی
این عیدی چرا همه موندن تهران بابا پاشید برید شمال حال کنید.
بیخیال سینما شدیم زنگ زدیم به مامان سحر گفتیم ما میریم خودمون یه دور می زنیم.من هم زنگ زدم به بابایی:سلام بابایی جونم من که تو رو دوست دارم
ببین نرفتیم سینما.چون خیلی دوست دارم شنیدم می خوای ماشین بدی بریم دور بزنیم.
اون هم که مظلوم گفت باشه بیا ببر.هوراااااااااا
من هم به دوست جون گفتم وایسا میام دنبالت.رفتیم ماشینو برداشتیم راه افتادیم.رفتیم پیش اون برشداشتیم رفتیم یه کم دوریدیم
به دوستم گفتم ببین تو کار داری دیرت می شه هااااا بذاریمت خونه اون هم گفت باشه به شرطی که شما هم برید خونه.ما هم گفتیم چشششم.گذاشتیمش رهسپار شدیم سمت ایران زمین.
اول که گم شدیم ولی بعد پیدا شدیم.یه کم اونجا دور زدیم. آقا پلیسه هم که اونجا بود هی چپ چپ نگاهمون میکرد
ما هم که پررو .دید نه ما رومون کم نمی شه تا دو باره دیدمون گفت دیگه دور نمی زنی هااا
من هم که حرف گوش کن.حالا از اون طرف دوتا ماشین گیر داده بودن بهمون یکی از سمت راست یکی از چپ.
من بیچاره هم گهگیجه گرفته بودم
مونده بودم به چه زبونی بگم بابا من دست فرمونم داغونه می خوریم به هم ها
.تو کتشون نمی رفت.دیگه یه کم سحر ضایعشون کرد یه کم هم من .بعد دیدن مسیرشون به ما نمی خوره بیخیال شدن
بابایی زنگ زد که بچه جون سالمی دوستت سالمه
می شه خواهش کنم اگه زنده هستین زنده برگردی خونه؟
دیگه برگشتیم خونه ولی خیلی خوش گذشت.ببخشید اگه خیلی چرت و پرت گفتم.باز هم عیدتون مبارک. عیدی من هم فراموش نشه
تا آپ بعدی خداحافظ
¤ من نوشتم ها ساعته ۱۱:٠٧ ق.ظ من یعنی shideh joon
سهشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥
سال نو مبارک
سلااااااااااام خوبین؟می بینم که امسال هم داره تموم می شه. خدایی چقدر الکی الکی ۱۳۸۵ داره تموم میشه
نمی خوامممممممم.درسته برای من ساله بدی بود اما نمیدونم چرا دلم نمی خواد تموم شه
چقدر من خلم چی دسته منه که این یکی دسته من باشه
بیخیال می خوام آخرین پسته این سال کذایی تخیلی نباشه.پارسال تو آخرین پست ۱۳۸۴ یه مطلبه جالب گذاشتم که این بود:
می بينم که سال ۱۳۸۴ هم تا فردا تموم می شه و اين اخرين آپ امساله
. يعنی من تا سال ديگه آپ نميکنم
ويه چيز باحال استادمون بهمون گفت که من هم می خوام به شما بگم.
قبل از اينکه سال تحويل بشه برای خدا يه نامه بنويسين .اول به خاطر هر چی که بهتون داده تشکر کنيد
و بعد تمام چيزهايی رو که دوست داريد تا آخر سال ۱۳۸۵ داشته باشيد ازش بخواهيد.هر چيز می تونه باشه .البته قبل از اينکه نامه رو بنويسيد به خدا بگيد
که خدايا من هر چی که می خوام بنويسم رو تو می دونی من در حد عقل خودم صحبت ميکنم.
وتو هر کدومو که صلاح من توش هست رو بهم بده .
هر چيزی هم که می خواهيد با جزييات کامل توضيح بديد.
مثلا استادمون می گفت من که می دونم الان همتون ميريد پسر سفارش ميديد
قشنگ توضيح بديد که دوست داريد از نظر اخلاقی چه جوری باشه و هر خصوصيتی که دوست داريد داشته باشد رو بنويسيد
بعد که همه رو نوشتيد در آخر همه رو دعا کنيد مخصوصا من
و همون استاد که اينو بهم ياد داد
.بعد نامه رو بذاريد لای يه کتاب که براتون مقدسه
اين کتاب نبايد حتما قرآن باشه ميتونه حافظ
باشه و يا هر کتابه که واسه شما عزيزه.آخر سال ۸۵ بريد و نامه تون رو بخونيد و قدرت معجزه رو ببينيد
و بعد نامه سال بعد رو بنويسيد. ونامه سال قبل رو بندازيد تو آب.
من پارسال این کارو انجام دادم. نمی گم همش اما خیلی از اتفاقاتی که می خواستم الان افتاده دیگه تقصیره خدا چیه که من خواسته هام احمقانه بوده. اون منو به خواسته هام رسونده تا خوده خرم
(این که خروسه اینجا چرا خر نداره؟)بفهمم چی به صلاحمه(خودمو تروره شخصیتی کردم
)امسال هم این نامه رو می نویسم .
حالا یه چیز بی ربط: وای با سحر۶کی منو دوس ندارهو ۳تا دیگه از بچه ها رفته بودیم بیرون.رفتیم سفره خونه به صرف قلیون و این حرفا جای همه خالی.سحر خیلی سرما خورده بود و صداش در نمیومد.(بگم خدا چی کارش کنه که من هم ازش گرفتم
)بعد خیلی حرف می زد . هی هم می گفت بچه ها ببخشید من امروز انقدر زر می زنم.برگشتنه اومدیم سوار ماشین بشیم. یه ۵ دقیقه دعوا کردیم سر اینکه کی وسط بشینه .قرار شد سحر بشینه که چشمتون روز بد نبینه تا اومد سوار شه یهو قیلی ویلی رفت چنان خوشگل افتاد توی این جوب گنده ها

.من که نشستم روی زمین فقط خندیدم حالا شانس اورد که جوبه خالی بود. دوسته من هم خیلی جدی پیاده شده بود می گفت ا خنده نداره که
خوبی سحر؟ چیزیت نشد؟ سالمی؟این هم از آخرین خاطره سال ۱۳۸۵.برای اینکه این پست همه چی داشته باشه یه شعر و عکس هم می ذارم.
خب سال ۱۳۸۶ رو تبریک می گم .ایشالا برای همه سالی باشه پر از شادی و سلامتی و موفقیت.سر سفره منو یادتون نره ها.همتونو دوست دارم تا ساله دیگه
منبع:چلچله
سلولهایم از هم دانه دانه
سراغ ترا می گیرند
دستم از صورتم می پرسد
نمی دانی کجا رفته؟
پایم می گوید
می روم الان دنبالش
ول می کند یکهو
یادش می آید
به پایم می گویم
خیلی دور است
خیلی دور
خسته می شوید ها
همینجا بنشینیم؟
چشمهایم
این چیزها اصلا
حالیشان نمی شود
بهانه می گیرند.

¤ من نوشتم ها ساعته ۱٠:۱٢ ق.ظ من یعنی shideh joon