من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


افسوس نمی شناسمت!

تنت را می شناسم

وجب به وجب

آنقدر که می توانم بگویم کدام لحظه بدون من روییده است.

صدایت را می شناسم

واژه به واژه

و می توانم حرفهایت را کلمه به کلمه تکرار کنم.

چشمهایت را می شناسم

نگاه به نگاه

که اشک را با آنها شناختم.

دستهایت را می شناسم

خط به خط

که خیسی عرق را بارها با آنها دیده ام.

لبهایت را می شناسم

بوسه به بوسه

و شیارهای ظریف آنها را به خاطر سپرده ام.

دلت را می شناسم

سند به سند

که بارها به من دوستت دارم را هدیه کرده است.

بویت را می شناسم

نسیم به نسیم

که طراوتی را در من از بهار زنده کرده است.

روحت را اما،

اعتراف می کنم

افسوس، نمی شناسم.

                                         

                                  


shideh joon