من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


چند تا جمله قشنگ

گويی پدر ژپتوی نجٌار

از سرما 

پينوكيوی عزيزش را

در اُجاق می سوزاند

اينگونه كه تو مرا

-

دستنوشته هایم را بدون دست هم میتوان نوشت،

بدون تو؛

هرگز

-

محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني 

-

داشتن به انسان لذت نخواهد داد. تنها دلیل لذت، نداشتن دیگران است. واین لذت با دردی همیشگی خواهد بود. شرم گرگی از خوردن تن برادر...

-

کودکان اعتماد دارند، زيرا هرگز شاهد خيانت نبوده اند

-

من در اين دنيا صدای قدم هايی را ميشنوم که همچنان که مرا ميبوسند

طناب دار مرا ميبافند

-

قرار بود با هم کنار بيايند ، عاشق شوند و دوست بدارند.هماغوش باشند و دور از خلوت هم...نبايد فراموش می کردند مال همديگرند...قرار نبود راهشان جدا شود. از دو نقطه دور از هم شروع کردند و نگاهشان تقاطع يکی شدن بود...اما بعد از طی مسافتی خود را در موازات هم ديدند.

                    


shideh joon