من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


سال نو مبارک

سلااااااااااام خوبین؟می بینم که امسال هم داره تموم می شه. خدایی چقدر الکی الکی ۱۳۸۵ داره تموم میشهنمی خوامممممممم.درسته برای من ساله بدی بود اما نمیدونم چرا دلم نمی خواد تموم شهچقدر من خلم چی دسته منه که این یکی دسته من باشه

بیخیال می خوام آخرین پسته این سال کذایی تخیلی نباشه.پارسال تو آخرین پست ۱۳۸۴ یه مطلبه جالب گذاشتم که این بود:

 می بينم که سال ۱۳۸۴ هم تا فردا تموم می شه و اين اخرين آپ امساله. يعنی من تا سال ديگه آپ نميکنمويه چيز باحال استادمون بهمون گفت که من هم می خوام به شما بگم.قبل از اينکه سال تحويل بشه برای خدا يه نامه بنويسين .اول به خاطر هر چی که بهتون داده تشکر کنيدو بعد تمام چيزهايی رو که دوست داريد تا آخر سال ۱۳۸۵ داشته باشيد ازش بخواهيد.هر چيز می تونه باشه .البته قبل از اينکه نامه رو بنويسيد به خدا بگيد که خدايا من هر چی که می خوام بنويسم رو تو می دونی من در حد عقل خودم صحبت ميکنم. وتو هر کدومو که صلاح من توش هست رو بهم بده .هر چيزی هم که می خواهيد با جزييات کامل توضيح بديد.مثلا استادمون می گفت من که می دونم الان همتون ميريد پسر سفارش ميديدقشنگ توضيح بديد که دوست داريد از نظر اخلاقی چه جوری باشه و هر خصوصيتی که دوست داريد داشته باشد رو بنويسيدبعد که همه رو نوشتيد در آخر همه رو دعا کنيد مخصوصا من و همون استاد که اينو بهم ياد داد.بعد نامه رو بذاريد لای يه کتاب که براتون مقدسه اين کتاب نبايد حتما قرآن باشه ميتونه حافظ باشه و يا هر کتابه که واسه شما عزيزه.آخر سال ۸۵ بريد و نامه تون رو بخونيد و قدرت معجزه رو ببينيدو بعد نامه سال بعد رو بنويسيد. ونامه سال قبل رو بندازيد تو‌ آب.

من پارسال این کارو انجام دادم. نمی گم همش اما خیلی از اتفاقاتی که می خواستم الان افتاده دیگه تقصیره خدا چیه که من خواسته هام احمقانه بوده. اون منو به خواسته هام رسونده تا خوده خرم (این که خروسه اینجا چرا خر نداره؟)بفهمم چی به صلاحمه(خودمو تروره شخصیتی کردم)امسال هم این نامه رو می نویسم .

حالا یه چیز بی ربط: وای با سحر۶کی منو دوس ندارهو ۳تا دیگه از بچه ها رفته بودیم بیرون.رفتیم سفره خونه به صرف قلیون و این حرفا جای همه خالی.سحر خیلی سرما خورده بود و صداش در نمیومد.(بگم خدا چی کارش کنه که من هم ازش گرفتم)بعد خیلی حرف می زد . هی هم می گفت بچه ها ببخشید من امروز انقدر زر می زنم.برگشتنه اومدیم سوار ماشین بشیم. یه ۵ دقیقه دعوا کردیم سر اینکه کی وسط بشینه .قرار شد سحر بشینه که چشمتون روز بد نبینه تا اومد سوار شه یهو قیلی ویلی رفت چنان خوشگل افتاد توی این جوب گنده ها.من که نشستم روی زمین فقط خندیدم حالا شانس اورد که جوبه خالی بود. دوسته من هم خیلی جدی پیاده شده بود می گفت ا خنده نداره کهخوبی سحر؟ چیزیت نشد؟ سالمی؟این هم از آخرین خاطره سال ۱۳۸۵.برای اینکه این پست همه چی داشته باشه یه شعر و عکس هم می ذارم.

خب سال ۱۳۸۶ رو تبریک می گم .ایشالا برای همه سالی باشه پر از شادی و سلامتی و موفقیت.سر سفره منو یادتون نره ها.همتونو دوست دارم تا ساله دیگه

 

منبع:چلچله

سلولهایم از هم دانه دانه
سراغ ترا می گیرند
دستم از صورتم می پرسد
نمی دانی کجا رفته؟
پایم می گوید
می روم الان دنبالش
ول می کند یکهو
یادش می آید
به پایم می گویم
خیلی دور است
خیلی دور
خسته می شوید ها
همینجا بنشینیم؟
چشمهایم
این چیزها اصلا
حالیشان نمی شود
بهانه می گیرند.

                              



shideh joon