من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


 

سلام شما خوبيد؟ من که اصلا خوب نيستم آخه اين چه وضعشه ؟ چرا شيشکی واسم نظر نميده؟من هم بايد اسم وبلاگمو بذارم شيشکی منو دوس نداره۲آخه شما نمی گيد من پس فردا سر خورده می شم .ميرم معتاد می شم؟من معتاد شم کی جواب مامانمو ميده؟اصلا من مامانمو می خوام خوب لوس بازی بسه ديگهحالا ۴شنبه سوری رو بگم. اول که بيرون رفتن با مخالفت شديد بابايی و ملامانی و داداشی(تو ديگه چرا؟) روبرو شد اما من پرروتر از اين حرفام و طی يک عمليات انتحاری (اين لغته معنيش چيه؟) از خونه خارج شدم. بابا خوابش برد مامان با تلفن صحبت می کرد داداشی هم رفت حموم. من هم يه راست به سمت خونه دوستام .اونجا هم پس از کسب اجازه و گوش سپردن به نصيحت های مامان و بابای اون دو تا که دو قلوانرهسپار شديم به سمت اميرآباد وای که چه خبر بود. واقعا رو هوا بود ته کوچه هيجدهم ؛ فجر يک و فجر دو . يعنی نارنجک و بمب بود که زير پای هر کی می ترکيدولی خيلی باحال بود . بعد هم جهت مراسم بزن و برقص راه افتاديم سمت ساختمون ما که يه مجتمع بزرگه.اما اونجا با يک صحنه خالی از انسان مواجه شديم اينجا بود که فهميديم گول خورديم. ما هم برای خالی کردن حرص به ادامه دادن مراسم ترق تروق پرداختيم.تا ساعت ۱۲ که ديگه خسته و کوفته به رختخواب شتافتيم و اين بود ۴شنبه سوری بی بخار امسال.

پ.ن: هر کی نظر نده خره.


shideh joon