من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


حديث ميگه

پهلوی ديواری ترک خورده زندگی وصله می خورد به گريه ستاره ها.

و سرودی غمگين نيمه شبها سکوت دنيا را می شکند.

تاريکی زلال مرگ مرا به فردايی گل آلود می رساند.

در اين فردا محبت سرد است و خشم داغ داغ.

سرمايی خشک و وزشی گرم زمزمه غرور را به تواضع زمين می کشاند.

و دوستی؛ ساحل را به قطره ها می دوزد.

صدای گريه ستاره ها تنهايی فراموش شدهء مرا به ياد تو می آورد.

و تو هم چون پرنده ای معصوم به نوازش ويرانه قلبم می نشينی.

از بس بغضم ترکيده خسته شده و منتظر مرهم آفتاب نگاه تويست.

پ.ن۱: می بينم که من هم پانوشت نويس شدم

پ.ن۲:اين متن قشنگه بالايی از دوست خوبم حديثه است . حديث جون مرسی

پ.ن۳:از اين به بعد هر وقت دلم بخواد اينجا رو آپ می کنم به هيچ کس هم خبر نميدم. هر کی که اينجا واسش مهمه خودش سر ميزنه

پ.ن۴:وای چه ترسناک و بد جنس شدم.

پ.ن۵: چه حالی ميده پانوشت نوشتن؛تا آپ بعدی خداحافظ.


shideh joon