من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


اعتراف

     

يک اعتراف وحشتناک پيش تو که اشکال ندارد ؟!

راستش را بخواهی

حالا ديگر

از تمام دستهای بهم گره خورده بيزارم 

که باهم بودنشان را به رخ تنهايی ام می کشند !!!

ستاره مغرور آسمان شهر قلب من که بی تو هر شبم يلداست ...

تو نمی آيی ؟!

بازهم رسيدم به همان پرسش بی پاسخ هميشگی !

اصلا چه فايده ؟!

من هی می نويسم و

هی اشک می ريزم و 

هی التماس می کنم و 

هی نذر می کنم و 

هی فال می گيرم و ...

و تو هی نمی آيی !!!

من بی تو نفس کشيدن هم فراموشم شده 

تو که باور نمی کنی ،

چه فايده ؟!

خواستم ديگر تو را نبينم

ديگر از تو ننويسم 

ديگر برايت ننويسم

ديگر از تو 

برای تو 

ننويسم

خواستم فراموشت کنم 

تو را 

يادت را 

نگاهت را 

لبخندت را 

صدايت را 

و حتی عشقت را 

اما ...

مگر می شود ؟

تو تمامی منی !

چگونه خويش را نبينم و فراموش کنم ؟!

گرچه تو ياد مرا با عبور خويش نمی بری

اما ...

ياد تو 

هميشه و همه جا 

با من است !

چه بخواهی و چه نخواهی

چه بخواهم و چه نخواهم

بی دليل 

دوستت دارم !

*

*


shideh joon