من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


سوتی

سلام خوبین؟من که اصلا خوب نیستم.بدبخت شدم بیچاره شدم.سوتی دادم به چه گندگی.تموم شد دیگه همه چی تموم شد دیگه شیده بی شیدهخب بذارین از اول شیرین کاریم تعریف کنم.تولد دوست پسر دوستم بود بعد منو سحر هم دعوت بودیم.من به مامانم گفتم تولد غزل دوستمونه .غزل اینا هم خونشونو عوض کردن رفتن شهرآرا.بعد هم گفتم که بابای سحر ما رو می بره شما بیاید دنبالمون.مامانم اصلا راضی نبود.خدایی خیلی حس ششمش قویه. میگفت آخه من نمی دونم چه جور مهمونیه پسر هست نیس.خلاصه ما پا شدیم با سحر خوشگل کردیمراه افتادیم رفتیم.چه مهمونی توپی بود.خیلی باحال بود .خدایی خیلی دختر پسرهای باجنبه ای بودن .مامان بابای اونی که تولدش بود هم بودن حسابی خانوادگی بود.جای همه خالی خوش گذشت ولی حیف که بعد کوفتمون شد. من هی تند تند به بابام زنگ می زدم که اون یه وقت زنگ نزنه .چون شماره ی اونجا رو هم داده بودم.ساعت ۱۱ بود که بابام گفت ما بلوک اونها رو پیدا نکردیم فلان جاییم شما بیاید اونجا.ما رفتیم سوار شدیم. گفتم بابا چه طوری اومدی تو گفت اومدم دیگه.بعد من خیلی جدی گفتم اگه بابای سحر می دونست اون هم می آوردمون تو .بابام یه چشم غره اساسی از تو آینه بهم رفت.مامانم برگشت گفت مامانه سحر زنگ زد خونمون .من یخ کردم گفتم خب چی گفت؟مامانم گفت هیچی چی باید می گفت برامون توضیح داد چه جوری رفتین.من فوری گوشی و کیفمو پاکسازی کردم دادم دست سحر.هیچی نگفتم. رفتیم خونه. صدای مامانم میومد که به بابام میگفت بپرس دیگه .اون هم می گفت می پرسم.از اتاق رفتم بیرون چشمتون روز بد نبینه یکی بابام می گفت یکی مامانم یکی داداشم من نمیدونم داداشم چرا شاخ شده بود.هیچی دیگه از همه چی محروم شدم.تلفن؛بیرون رفتن؛خلاصه که بدبخت شدم رفت دعا کنین بی خیال شن . حالا که بابام گیر داده نه من از کجا بدونم اونجا خونه کی بوده من که هم آدرسشو دارم هم شماره شو می رم ببینم  اونجا کجاست. توروخدا برام دعا کنین.میام زود خبرها رو میارم .تا بعد.


shideh joon