من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی


امتحانا تموم شد

سلاااااام خوبین؟چه خبرا؟خوش می گذره؟آره!عجب رویی داری می گی آره آخه این روزا باید به آدم خوش بگذره؟عیب نداره پس فردا که سوسک شدی بهت میگم.وای دوباره حدیث رفته من هم تنبل شدم.این امتحانهای لعنتی هم تموم شد با چه وضعی .روز آخر سه تا ژوژمان با هم داشتیم که یکیشو که با استادش صحبت کرده بودیم راضی شده بود با 8 بندازمون .2تا دیگه مونده بود یکیش طراحی بود که خیالمون تقریبا راحت بود که نمیوفتیم یکی دیگه هم خط در گرافیک بود که کابوسمون شده بود.تو این یه هفته آخر الهام و حدیث یه شب درست نخوابیدن .ازاونجایی که دوستای خوبی هستن و منو دوس دارن کارهای منو هم انجام می دادن.خدایی چه شانسی دارم می گفتن هر جا می رفتیم که کار انجام بدیم .شانسی کار من اول از همه انجام می شده. البته من تا جایی که می تونستم کمک می کردم.اما تنبلی نمیذاشت زیاد وارد قضیه بشم. ولی نه خداییش زیاد کارهام خوب نیست.هیچی دیگه ژوژمان طراحی ساعت 2 بود.حدیث و الهام هم رفته بودن انقلاب پرینتهای خط در گرافیکو بگیرن.یارو هم اونجا زده بود زیره حرفش و می خواست گرونتر از همیشه بگیره الهام اینا هم پول کم داشتن. خلاصه کارهای طراحی رو فرستادن دانشگاه تا من بزنم به دیوار و اونا خوشون رو تا 3 برسونن. استاد خط در گرافیکمون هم خیلی قاطی اون سری برگشته بود به من میگفت تو صدات در نمیاد خیلی موذی هستی می خوام بندازمت 20 هم بشی با 20 می ندازمت.بچه ها ساعت 3 رسیدن دانشگاهاونم در چه وضعی از انقلاب تا دانشگاهو با 4 تا بلیط و 450 تومان اومده بودن. هنوز هیچ کدوم از کارها رو پاسپارتو(یه مدل قاب کردن با مقوا) نکرده بودیم.دیگه اشکمون داشت در میومد.حدیث هم از اونور نشسته بود ساک ها رو مچسبوندآخه یکی از کارهایی که باید تحویل می دادیم یه

shoping bag بود. باز هم کار من اول از همه تموم شد .چه شانسی اوردیم استاد از طبقه بالا شروع به دیدن کارها کرد وقتی رسید به ما ساعت 5 بود.و ما آخرین نفرات بودیم.استاد اومد می گفت خدایی سه نفرتون چقدر پول دادین اینها رو براتون انجام بدن. خیلی تابلو کارهامون مثل هم بود خلاصه بعد این همه زحمت وتلاش (مخصوصا من)به سه تامون نزدیک 11-12 داد.ولی خدا رو شکر تموم شد.وای من چقدر حرف زدم اون هم چرت و پرت.قول می دم زود آپ کنم یه چیز درست سابی بذارم.

shideh joon